صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 25

موضوع: حکایت ها - تمثیل های عرفانی/ انجمن تخصصی دانشجویان

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    ابراهیم مسگری
    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    شماره عضویت
    2
    سن
    26
    نوشته ها
    4,628
    تشکر
    1
    تشکر شده 2 بار در 2 ارسال
    میزان امتیاز
    10

    حکایت ها - تمثیل های عرفانی/ انجمن تخصصی دانشجویان



    در عنفوان جوانی چنانکه افتد و دانی با شاهدی سری و سرّی داشتم به حکم آنکه حلقی داشت.

    آنکه نبات عارضش آب حیات میخورد در شکرش نگه کند هرکه نبات میخورد

    اتفاقاً به خلاف طبع از وی حرکتی بدیدم که نپسندیدم،دامن از او درکشیدم و مهره برچیدم وگفتم:

    برو هرچه می بایدت پیش گیر سرِ ما نداری سَر خویش گیر



    شنیدمش همی رفت و می گفت:



    شپّره گر وصل آفتاب نخواهد رونق بازار آفتاب نکاهد



    این بگفت و سفر کرد و پریشانی او در من اثر کرد



    باز آی مرا بکش که پیشت مردن خوشتر که پس ا تو زندگانی کردن



    اما به شکر و منت باری پس از مدتی بازآمد، آن حلق داودی متغیر شده و جمال یوسفی به زیان آمده و بر سیب زنخدانش چون به گردی نشسته و رونق بازار حسنش شکسته،متوقع که در کنارش گیرم،کناره گرفتم و گفتم:



    آن روز که خط شاهدت بود صاحب نظر از نظر براندی

    امروز بیامدی به صلحش کش فتحه وضمه بر نشاندی



    تـازه بـهـارا ورقـت زرد شـد دیگ منه کاتش ما سرد شد

    چـنـد خـرامـی و تکبـر کنی دولت پاریـنـه تصور کنی

    پیش کسی رو که طلبکار تست ناز برآن کن که خریدار تست



    سبزه در باغ گفته اند خوشست داند آن کس که این سخن گوید

    یعنی از روی نیکوان خط سبز دل عـــشــاق بـیـشـتـر جــویــد

    بوسـتـان تـو گـندنـا زاریـست بس که بر می کنی و می روید



    گر صـبـر کـنی ور نـکنی موی بـناگوش این دولت ایام نکویی به سر آمد

    گر دست بجان داشتمی همچو تو بر ریش نگذاشتمی تا به قیامت که بر آید



    سوال کردم و گفتم جمال روی تو را چه شد که مورچه بر گرد ماه جـوشـیـد سـت

    جـواب داد نـدانـم چــه بـود رویـم را مـگـر بـه مـاتـم حـسـنـم سـیـاه پـوشـیـد سـت



    گلستان سعدی

  2. Top | #2

    عنوان کاربر
    Junior Member
    تاریخ عضویت
    Sep 2011
    شماره عضویت
    40
    سن
    27
    نوشته ها
    19
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 ارسال
    میزان امتیاز
    0

    بر منبر وعاظ

    نصفٌ لی و نصفٌ لک
    [right]بر حاشیه بیجار شهری بود برقرار و بر آن دو کدخدا استوار، یکی را نام پرویز بود و دیگری را یوسف . کان دو را رسم بر این بود که هر آدینه بر هم جمع آمده وهر یک از شعن و شعون خود بر بردیگری می گفت و حضار بر وی کف می زدند تا آنکه یکی مغلوب گشته و ترک میدان گوید[/align][right]روزی شیخ شهر به خطبه خوانی صلاه جمعه آیه ای از مصحف شریف خواند و در آن نامی از حضرت یوسف بر زبان راند و این خود بهانه ای شد در دست یوسف خان که به مسند رفته و گوید:" مردم خود ببینید که نام کدامین خان در قرآن آمده است!"[/align][right]پرویز را که تاب چنین شکستی نبود شامگاه بر شیخ پیغام داد که بر او وارد شود. چون شیخ نزد خان درآمد زمین به تعظیم بوسید و دست بر سینه بماند.[/align][right]خان با لبخند چنین آغازیدن گرفت : " خدای را شاکرم که مرا دو نعمت بی نهایت ارزانی داشت. نخست نعمت عدل و دادی که در من نهاد تا به مقابله با بیدادگران در آیم و دیگر آنکه مستفیض به فیض جنابعالی ام. اما همان گونه که مستحضرید آیاتی را که امروز از مصحف مبارک قرائت فرمودید یوسف بیدادگر را شخصی مبارک جلوه داد و مردم او رابر حق دانسته و از او متابعت می نمایند ... "[/align][right]شیخ را که خواب گران آمده بود از پیشگاه پرویز خان درخواست کرد کز تعارف بکاهد و بر مبلغ افزاید بدان معنا که مقصود

    و منظور خود را بیان دارد و خواسته ی خویش بر زبان راند.
    [/align]
    [right]پرویز گفت:" مخلَص کلام آنکه از شما می خواهم که آدینه روز آینده آیاتی از مصحف بخوانید که در آن توصیف ما باشد و علی الخصوص آنکه لفظ پرویز در آن باشد و هنگام قرائت آن به حقیر اشارت فرمایید تا مردم بدانند که منظور کیست و من نیز از این بابت شما را با مَنی از کشک و پشم و پنیر مورد عنایت قرار خواهم داد."[/align][right]شیخ پذیرفت و به قرائت قرآن برآمد تا شاید آیتی بیابد از پرویز و وصف الحال وی. هفته به آخر رسید و کلامی نیافت. مستأصل از درویشی یاری طلبید لیکن اصل ماجرا بر وی نهفت و نگفت کاین کار را از بهر پرویز انجام دهد[/align][right]درویش گفتش " ای به جنون در آمده تو را چه پیش آمده کز یاد برده ای عرب را "پ" در زبان نباشد که در قرآن پرویز می جویی؟!"[/align][right]شیخ که چشم بصیرتش گشوده گشته بود بر آن شد از تقاضای پرویز بگذرد. لیک چون سپیده ی صبحدم رخ می نمود، خادم خان را بر درب خانه یافت که نیمی از وعده ی خود را پیشکش آورده است. شیخ با دستانی لرزان کشک و پشم و پنیر منقول را بستاند.[/align][right]نوبت به خطبه ی نماز رسید. شیخ بر منبر رفت و چنین خواند:[/align][right]۞أعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم بسم الله الرّحمن الرّحیم قال الله تعالی فی قرآن الکریم هذا الپرویزُ کَلبِ العَظیم۞ و با دست به پرویز اشاره کرد.[/align][right]درویش که در مجلس نشسته بود از فرط شگفتی و تعجب، و برای جلب توجه شروع کرد به سرفه کردن. شیخ که منظور درویش را می دانست ناگفته ی ماجرا را که همان درخواست پرویز بود را این چنین با درویش در میان گذارد:[/align][right]۞اَلأهِنُّ بِهِن لا إهِنُّ بِهِن پرویزٌ قَولاً کَشکاً، پَشماً و پَنیراً نِصفٌ لی و نِصفٌ لَک۞[/align][right]و این آیت مرهمی گشت از برای سرفه های درویش.[/align]

  3. Top | #3

    عنوان کاربر
    Senior Member
    تاریخ عضویت
    Sep 2011
    شماره عضویت
    24
    سن
    20
    نوشته ها
    3,472
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 ارسال
    میزان امتیاز
    0

    عارف و طالب


    عارفی را طالبی بود‌٬ به خانه ی وی برفت و در بکوفت ، شیخ در خانه نبود . همسر شیخ زنی تند خو و بد رفتار بود که چون طالب بدید ، وی را به بانگ فحش گرفت و ناسزا گفت که : تو را طلب شیخ نسزد ، که من شیخ از سرا برانده و برای هیمه به جنگل فرستاده ! طالب متعجب به راه جنگل بنشست تا شیخ بیامد. شیخ را دید هیمه ها از جنگل جمع کرده و آنها را با مار گره زده و بر گرده ی شیر نر بسته و به سوی خانه می آید! و چون به طالب برسید و ماجرا بدانست ، به گوش طالب آهسته بگفت :از صبری که
    بر رفتار همسر خویش نمودم ، حق تعالی چنین مقامی به من داد



    :P

  4. Top | #4

    عنوان کاربر
    Member
    تاریخ عضویت
    Nov 2011
    شماره عضویت
    124
    سن
    27
    نوشته ها
    86
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 ارسال
    میزان امتیاز
    0

    حکایت ها - تمثیل های عرفانی

    در جایی خواندم که مردی برای دیگری شکایت می کرد، "من مردی بیچاره و فقیرم، هیچ چیز ندارم."
    پس مرد دومی گفت، "اگر فقیر هستی، می توانی یک کار بکنی: من چشم راست تو را می خواهم. پنج هزار روپیه برایش می دهم. بیا این پنج هزار روپیه را بگیر و چشم راستت را به من بده." و مرد اولی گفت، "این خیلی سخت است. من نمی توانم چشم راستم را بدهم." پس آن مرد دیگر پیشنهاد دیگری داد: "پس من ده هزار روپیه برای هردو چشمت می دهم." بازهم مرد اولی پاسخ داد: "ده هزار روپیه! ولی بااین وجود من نمی توانم چشمانم را بدهم."
    در اینجا مرد دوم پیشنهاد دیگری داد: "من پنجاه هزار روپیه می دهم تا زندگیت را به من بدهی." اولی گفت، "ولی این غیرممکن است! من نمی توانم زندگیم را بدهم." در اینجا مرد دوم گفت: "این نشان می دهد که تو خیلی چیزهای باارزشی داری: دو چشم داری که آن ها را ده هزار روپیه نمی فروشی و زندگیت را داری که حاضر نیستی آن را هم به پنجاه هزار روپیه بفروشی ، و آنوقت می گفتی که هیچ چیز نداری!"

  5. Top | #5

    عنوان کاربر
    Member
    تاریخ عضویت
    Nov 2011
    شماره عضویت
    124
    سن
    27
    نوشته ها
    86
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 ارسال
    میزان امتیاز
    0

    حکایت ها - تمثیل های عرفانی

    شخصی میخواست مقداری پول به اویس قرنی ببخشد ولی او از پذیرفتن ان ممانعت کرد و گفت : (( من به این پول نیازی ندارم , زیرا هم اکنون یک دینار دارم . ))
    شخص با تعجب پرسید :
    (( ولی این یک دینارهیچ چیزی نیست تا چه مدت خواهی توانست با همین یک دینار زندگی کنی ؟ ))
    اویس پاسخ داد : (( ایا میتوانی ضمانت کنی که من بیشتر از زمانی که برای خرج کردن این یک
    دینار نیاز است , زنده بمانم ؟ اگر بتوانی چنین ضمانتی بکنی , هدیه تو را قبول میکنم . ))
    برگرفته از کتاب این نیز بگذرد = مترجم : فرشید قهرمانی


  6. Top | #6

    عنوان کاربر
    Senior Member
    تاریخ عضویت
    Feb 2012
    شماره عضویت
    597
    سن
    28
    نوشته ها
    1,272
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 ارسال
    میزان امتیاز
    0

    (( کلاه و کچل ))

    (( کلاه و کچل ))

    کچلی از حمّام بیرون آمد و دید که کلاهش را دزدیده‌اند. داد و فریادی راه انداخت و کلاهش را از حمّامی خواست. حمّامی گفت:
    « من کلاه تو را ندیده‌ام و تو چنین چیزی به من نسپرده‌ای . شاید اصلاً کلاهی بر سر نداشته‌ای »
    کچل گفت:
    « انصاف بده ‌ای مسلمان! آخر این سر من از آن سرهاست که بشود بدون کلاه بیرونش آورد ؟ »

    (( بادمجان ))

    روزی سلطان محمود گرسنه بود و غذایی خواست . از آن‌جا که مهیّا کردن غذاهای دیگر، طول می‌کشید، فوراً بورانی بادمجان آماده کردند و آوردند. سلطان بادمجان را خورد و او را خوش آمد. پس گفت:
    « الحق که بادمجان غذایی نیکوست .»
    ندیمی که آن‌جا بود،‌ مدّتی دراز در وصف بادمجان و خواصش سخن گفت و سلطان همچنان می‌خورد. تا این‌که سیر شد و گفت :
    « بادمجان غذایی تلخ و مضر است .»
    آن ندیم باز لب به سخن گشود و این بار دیر ‌زمانی از مضرات بادمجان گفت. سلطان متعجّب شد و گفت:
    « ای مردک ، تو نبودی که در خواص بادمجان‌ها سخن گفتی ؟ »
    ندیم گفت :
    « ای سلطان ، من ندیم توام نه ندیم بادمجان . باید چیزی گویم که تو را خوش آید ، نه بادمجان را . »



    انوشروان روزی به مظالم نشست. مردی کوتاه بالا به پیشگاه او درآمد در حالی که فریاد می کشید که " من ستم دیده ام ". خسرو گفت :" مرد کوتاه بالا را کسی بتو ستم نتواند کرد". مرد در پاسخ گفت : " ای پادشاه، آنکه بر من ستم کرد از من هم کوتاه تر است " . خسرو بخندید و داد او بداد .


    ترکمانیی با یکی دعوی داشت . پشتویی پر گج کرد و پاره یی روغن بر سر{ آن } گداخت، و از بهر قاضی رشوت برد . قاضی بستد، و طرف ترکمان گرفت و قضیه چنانکه خاطر او می خواست آخر کرد. و مکتوبی مسجل به ترکمان داد. بعد از هفته یی قضیه روغن معلوم کرد. ترکمانی را بخواست که " در آن مکتوب سهوی هست، ببار تا اصلاح کنم. " ترکمان گفت:" در مکتوب من هیچ سهوی نیست، اگر سهوی باشد در پشتو باشد."

    رساله‌ دلگشای عبید زاکانی

  7. Top | #7

    عنوان کاربر
    Senior Member
    تاریخ عضویت
    Feb 2012
    شماره عضویت
    597
    سن
    28
    نوشته ها
    1,272
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 ارسال
    میزان امتیاز
    0

    دامادی ملانصرالدین

    دامادی ملانصرالدین
    شرح: روزی از ملاپرسیدن شماچندسالگی داماد شدید؟
    ملا گفت بخدا یادم نیست چونکه آن زمان به سن عقل نرسیده بودم

  8. Top | #8

    عنوان کاربر
    Senior Member
    تاریخ عضویت
    Feb 2012
    شماره عضویت
    597
    سن
    28
    نوشته ها
    1,272
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 ارسال
    میزان امتیاز
    0

    RE: حکایت ها - تمثیل های عرفانی

    نمی دانم این حکایت واقعیت دارد یا نه ولی نقل حال این ایام است
    شرح: سلطان عبدالحمید میرزا فرمانفرما(ناصرالدوله) هنگام تصدی ایالت کرمان چندین سفر به بلوچستان می رود و در یکی از این مسافرت ها چند تن از سرداران بلوچ از جمله سردار حسین خان را دستگیر و با غل و زنجیر روانه کرمان می کند.
    پسر خردسال سردار حسین خان نیز با پدر زندانی و در زیر یک غل بودند..
    چند روز بعد فرزند سردار حسین خان در زندان به دیفتری مبتلا می شود.
    سردار بلوچ هر چه التماس و زاری می کند که فرزند بیمار او را از زندان آزاد کنند تا شاید بهبود یابد ولی ترتیب اثر نمی دهند.

    سردار حسین خان به افضل الملک،ندیم فرمانفرما نیز متوسل می شود.
    افضل الملک نزد فرمانفرما می رود و وساطت می کند،اما باز هم نتیجه ای نمی بخشد.
    سردار حسین خان حاضر می شود پانصد تومان از تجار کرمان قرض کرده و به فرمانفرما بدهد تا کودک بیمار او را آزاد کند و افضل الملک این پیشنهاد را به فرمانفرما منعکس می کند،اما باز هم فرمانفرما نمی پذیرد.

    افضل الملک به فرمانفرما می گوید:((قربان آخر خدایی هست،پیغمبری هست،ستم است که پسری درکنار پدر در رندان بمیرد.اگر پدر گناهکار است ،پسر که گناهی ندارد.))
    فرمانفرما پاسخ می دهد:((در مورد این مرد چیزی نگو که فرمانفرمای کرمان،نظم مملکت خود را به پانصد تومان رشوه سردار حسین خان نمی فروشد.))

    همان روز پسر خردسال سردار حسین خان در زندان در برابر چشمان اشکبار پدر جان می سپارد.
    دو سه روز پس از این ماجرا یکی از پسرهای فرمانفرما به دیفتری دچار می شود.
    هر چه پزشکان برای مداوای او تلاش می کنند اثری نمی بخشد.
    به دستور فرمانفرما پانصد گوسفند در آن روزها پی در پی قربانی می کنند و به فقرا می بخشند اما نتیجه ای نمی دهد و فرزند فرمانفرما جان می دهد.

    فرمانفرما در ایام عزای پسر خود،در نهایت اندوه بسر می برد.درهمین ایام روزی افضل الملک وارد اتاق فرمانفرما می شود.
    فرمانفرما به حالی پریشان به گریه افتاده و به صدایی بلند می گوید:((افضل الملک!باور کن که نه خدایی هست و نه پیغمبری!والا اگر من قابل ترحم نبودم و دعای من موثر نبوده،لااقل به دعای فقرا و نذر و اطعام پانصد گوسفند می بایست فرزند من نجات می یافت.)).
    افضل الملک در حالی که فرمانفرما را دلداری می دهد می گوید:((قربان این فرمایش را نفرمایید،چرا که هم خدایی هست و هم پیغمبری،اما می دانید که فرمانفرمای جهان نیز نظم مملکت خود را به پانصد گوسفند رشوه ی فرمانفرما ناصرالدوله نمی فروشد!))

  9. Top | #9

    عنوان کاربر
    Senior Member
    تاریخ عضویت
    Feb 2012
    شماره عضویت
    597
    سن
    28
    نوشته ها
    1,272
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 ارسال
    میزان امتیاز
    0

    RE: حکایت ها - تمثیل های عرفانی

    ماجرای شراکت

    شرح: در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند.

    بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند: نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند

    پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود

    پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد

    سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد

    پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

    پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم

    مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند

    بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم

    همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟

    پیرزن جواب داد: بفرمایید

    - چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟

    پیرزن جواب داد: منتظر دندانهــــــا نشسته ام !


  10. Top | #10

    عنوان کاربر
    Senior Member
    تاریخ عضویت
    Feb 2012
    شماره عضویت
    597
    سن
    28
    نوشته ها
    1,272
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 ارسال
    میزان امتیاز
    0

    RE: حکایت ها - تمثیل های عرفانی

    آرامش یا عذاب وجدان
    شرح: یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت.
    پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده.
    دختر کوچولو قبول کرد. پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد.
    اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد. همون شب دختر کوچولو با ارامش تمام خوابید و خوابش برد.
    ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که همونطوری خودش بهترین تیله اشو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده.



    نتیجه اخلاقی داستان

    عذاب وجدان همیشه مال کسی است که صداقت ندارد
    آرامش مال کسی است که صداقت دارد
    لذت دنیا مال کسی نیست که با آدم صادق زندگی می کند

صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای سایت علمی دانشجویان ایران محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد