نمایش نتایج: از 1 به 4 از 4

موضوع: بزرگترین حکمت

  1. Top | #1
    مدير انجمن

    عنوان کاربر
    مدیر انجمن
    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    شماره عضویت
    3
    سن
    34
    نوشته ها
    2,259
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 ارسال
    میزان امتیاز
    8

    بزرگترین حکمت



    روزی سقراط در کنار دریا راه می رفت که نوجوانی نزد او آمد و گفت: «استاد! می شود در یک جمله به من بگویید بزرگترین حکمت چیست » سقراط از نوجوان خواست وارد آب بشود. نوجوان این کار را کرد.
    سقراط با حرکتی سریع، سر نوجوان را زیر آب برد و همان جا نگه داشت، طوری که نوجوان شروع به دست و پا زدن کرد. سقراط سر او را مدتی زیر آب نگه داشت و سپس رهایش کرد. نوجوان وحشت زده از آب بیرون آمد و با تمام قدرتش نفس کشید.
    و که از کار سقراط عصبانی شده بود، با اعتراض گفت: «استاد! من از شما درباره حکمت سؤال می کنم و شما می خواهید مرا خفه کنید » سقراط دستی به نوازش به سر او کشید و گفت: «فرزندم! حکمت همان نفس عمیقی است که کشیدی تا زنده بمانی. هر وقت معنی آن نفس حیات بخش را فهمیدی، معنی حکمت را هم می فهمی!»

  2. Top | #2
    مدير انجمن

    عنوان کاربر
    مدیر انجمن
    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    شماره عضویت
    3
    سن
    34
    نوشته ها
    2,259
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 ارسال
    میزان امتیاز
    8

    RE: بزرگترین حکمت

    حکایت خواندنی شاه عباس و شیخ بهایی





    در تاریخ آمده است ، به رسم قدیم روزی شاه عباس کبیر در اصفهان به خدمت عالم زمانه ” شیخ بهائی” رسید پس از سلام واحوالپرسی از شیخ پرسید: در برخورد با افراد اجتماع ” اصالت ذاتی ِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان ” ؟

    شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من ” اصالت ” ارجح است .

    و شاه بر خلاف او گفت : شک نکنید که ” تربیت ” مهم تر است !

    بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند بناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند .


    فردای آن روز هنگام غروب شیخ به کاخ رسید بعد از تشریفات اولیه وقت شام فرا رسید سفره ای بلند پهن کردند ولی چون چراغ وبرقی نبود مهمانخانه سخت تاریک بود در این لحظه پادشاه دستی به کف زد و با اشاره او چهار گربه شمع به دست حاضر شدند وآنجا را روشن کردند !

    درهنگام ِ شام ، شاه دستی پشت شیخ زد و گفت دیدی گفتم ” تربیت ” از ” اصالت ” مهم تر است ما این گربه های نا اهل را اهل و رام کردیم که این نتیجه اهمیت ” تربیت ” است

    شیخ در عین ِ اینکه هاج و واج مانده بود گفت من فقط به یک شرط حرف شما را می پذیرم و آن اینکه فردا هم گربه ها مثل امروز چنین کنند!!!

    شاه که از حرف شیخ سخت تعجب کرده بود گفت : این چه حرفیست فردا مثل امروز وامروز هم مثل دیروز!!! کار ِ آنها اکتسابی است که با تربیت وممارست وتمرین زیاد انجام می شود.

    ولی شیخ دست بردار نبود که نبود تا جایی که شاه عباس را مجبور کرد تا این کار را فردا تکرار کند .

    لذا شیخ فکورانه به خانه رفت .

    او وقتی از کاخ برگشت بیدرنگ دست به کار شد چهار جوراب برداشت و چهار موش بخت برگشته در آن نهاد…….

    فردا او باز طبق قرار قبلی به کاخ رفت تشریفات همان و سفره همان و گربه های بازیگر همان . . . . . .

    شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را تاکیدی بر صحت حرفهایش می دید زیر لب برای شیخ رجز می خواند که در این زمان شیخ موشها را رها کرد که درآن هنگام هنگامه ای به پا شد یک گربه به شرق دیگری به غرب آن یکی شمال واین یکی جنوب.

    واین بار شیخ دستی برپشت شاه زد و گفت : شهریارا ! یادت باشد اصالت ِ گربه موش گرفتن است گرچه” تربیت ” هم بسیار مهم است ولی” اصالت ” مهم تر !

    یادت باشد با ” تربیت” میتوان گربه اهلی را رام و آرام کرد ولی هرگاه گربه موش را دید به اصل و” اصالت ” خود بر می گردد و شیر ِ نا اهل ونا آرام و درنده می شود..

  3. Top | #3
    مدير انجمن

    عنوان کاربر
    مدیر انجمن
    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    شماره عضویت
    3
    سن
    34
    نوشته ها
    2,259
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 ارسال
    میزان امتیاز
    8

    RE: بزرگترین حکمت



    داستان زیبای قلب جغد پیر شکست



    جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود.زندگی را تماشا میکرد.رفتن و ردپای آن را.و آدمهایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند.



    جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند.

    او بارها و بارها تاجهای شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابلای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود.

    او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز کمی بلرزد.

    روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را که شنید، گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی.
    آدمها آوازت را دوست ندارند.
    غمگین شان می کنی.
    دوستت ندارند.
    می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.

    قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند.
    سکوت او آسمان را افسرده کرد.
    آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان کنگره های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.

    جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.

    خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند.
    دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ.
    تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن که می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد.
    دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست.
    اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.

    جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند و آنکس که می فهمد، می داند آواز او پیغام است.

  4. Top | #4
    مدير انجمن

    عنوان کاربر
    مدیر انجمن
    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    شماره عضویت
    3
    سن
    34
    نوشته ها
    2,259
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 ارسال
    میزان امتیاز
    8

    RE: بزرگترین حکمت

    چقدر پشیمانم (داستان واقعی)
    چارلی چاپلین


    ... ناگهان خانم مک‌کارتی مرحوم شد. مدتی بود از بیماری خاصی رنج می‌برد و به سلامتش به‌سرعت خلل وارد می‌آمد، تا روزی که دیگر دوام نیاورد و مُرد. آن‌وقت، فکرهایی به سرم افتاد. با خود می‌گفتم: «چقدر خوب می‌شد اگر آقای مک‌کارتی مادر مرا می‌گرفت! من و والی این همه با هم دوست هستیم! به‌علاوه، این بهترین راه‌حل برای همه‌ی مسائل مبتلا‌به مادرم بود.»
    کمی بعد از این‌که خانم مک‌کارتی به خاک سپرده شد، من دراین‌باره با مادرم صحبت کردم:
    «مادر، تو باید کاری بکنی که آقای مک‌کارتی را بیش‌تر ببینی. من شرط می‌بندم که او از ازدواج با تو خوشحال خواهد شد.»
    مادرم با لبخند بی‌رنگی در جواب گفت:
    «آه، پسرجان، بگذار این مرد بی‌چاره نفسی بکشد!»
    «ای مادر، تو اگر قدری به سر و وضع خودت برسی و لباس خوب بپوشی و مثل سابق خودت را خوشگل کنی، او با تو ازدواج خواهد کرد؛ ولی تو هیچ تلاشی نمی‌کنی. تو همه‌اش توی این اتاق کثافت می‌نشینی و قیافه می‌گیری.»
    بی‌چاره مادر! چقدر حالا پشیمانم از این‌که چنین حرف‌هایی به او می‌زدم! من هیچ متوجه نبودم که بی‌غذایی و کمبود مواد لازم برای بدن، ضعیف و بی‌حالش می‌کرد. با این وصف، فردای روز بعد، می‌دیدم که با تلاشی فوق بشری به کار خانه‌داری پرداخته است.


    برگرفته از كتاب:
    چاپلين، چارلي؛ داستان كودكي من؛ برگردان محمد قاضي؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر ثالث 1389.



اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •