صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 20

موضوع: اشعار سهراب سپهری

  1. Top | #1
    مدير انجمن

    عنوان کاربر
    مدیر انجمن
    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    شماره عضویت
    3
    سن
    34
    نوشته ها
    2,259
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 ارسال
    میزان امتیاز
    7

    اشعار سهراب سپهری

    مرغ معما

    دير زماني است روي شاخه اين بيد

    مرغي بنشسته كو به رنگ معماست

    نيست هم آهنگ او صدايي ‚ رنگي

    چون من دراين ديار ‚ تنها ‚ تنهاست




    گرچه درونش هميشه پر ز هياهوست

    مانده بر اين پرده ليك صورت خاموش

    روزي اگر بشكند سكوت پر از حرف

    بام و دراين سراي ميرود از هوش




    راه فروبسته گرچه مرغ به آوا

    قالب خاموش او صدايي گوياست

    مي گذرد لحظه ها به چشمش بيدار

    پيكر او ليك سايه روشن روياست




    رسته ز بالا و پست بال و پر او

    زندگي دور مانده : موج سرابي

    سايه اش افسرده بر درازي ديوار

    پرده ديوار و سايه : پرده خوابي




    خيره نگاهش به طرح هاي خيالي

    آنچه در آن چشمهاست نقش هوس نيست

    دارد خاموشي اش چو با من پيوند

    چشم نهانش به راه صحبت كس نيست




    ره به درون مي برد حكايت اين مرغ

    آنچه نيايد به دل ‚ خيال فريب است

    دارد با شهرهاي گمشده پيوند

    مرغ معما دراين ديار غريب است



  2. Top | #2
    کاربر ارشد سايت

    عنوان کاربر
    کاربر ارشد سایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2011
    شماره عضویت
    24
    سن
    20
    نوشته ها
    3,470
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 ارسال
    میزان امتیاز
    0

    زندگی ما

    شب آرامی بود

    می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

    زندگی یعنی چه؟

    مادرم سینی چایی در دست

    گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من

    خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا

    لب پاشویه نشست

    پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد

    شعر زیبایی خواند و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

    با خودم می گفتم :

    زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

    زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

    رود دنیا جاریست


    زندگی، آبتنی کردن در این رود است

    وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

    دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

    هیچ !!!

    زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

    شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

    شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

    زندگی درک همین اکنون است

    زندگی شوق رسیدن به همان

    فردایی است، که نخواهد آمد

    تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

    ظرف امروز، پر از بودن توست

    شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

    آخرین فرصت همراهی با، امید است

    زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

    به جا می ماند

    زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ

    زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

    زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

    زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

    زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

    زندگی، فهم نفهمیدن هاست

    زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

    تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست


    آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

    فرصت بازی این پنجره را دریابیم

    در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

    پرده از ساحت دل برگیریم

    رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

    زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

    وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

    زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

    چای مادر، که مرا گرم نمود

    نان خواهر، که به ماهی ها داد

    زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

    زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت

    زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست

    لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست

    من دلم می خواهد،

    قدر این خاطره را ، دریابیم


    زنده یاد سهراب سپهری

  3. Top | #3
    کاربر ارشد سايت

    عنوان کاربر
    کاربر ارشد سایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2011
    شماره عضویت
    36
    نوشته ها
    2,893
    تشکر
    0
    تشکر شده 1 بار در 1 ارسال
    میزان امتیاز
    0

    سهراب سپهری

    شب آرامی بود
    می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
    زندگی یعنی چه؟
    مادرم سینی چایی در دست
    گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
    خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
    لب پاشویه نشست
    پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
    شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
    :با خودم می گفتم
    زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
    زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
    رود دنیا جاریست
    زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
    وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
    دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
    هیچ!!!
    زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
    شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
    شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
    زندگی درک همین اکنون است
    زندگی شوق رسیدن به همان
    فردایی است، که نخواهد آمد
    تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
    ظرف امروز، پر از بودن توست
    شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
    آخرین فرصت همراهی با، امید است
    زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
    به جا می ماند
    زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
    زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
    زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
    زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
    زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
    زندگی، فهم نفهمیدن هاست
    زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
    تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
    آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
    فرصت بازی این پنجره را دریابیم
    در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
    پرده از ساحت دل برگیریم
    رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
    زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
    وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
    زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
    چای مادر، که مرا گرم نمود
    نان خواهر، که به ماهی ها داد
    زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
    زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
    زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
    لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
    من دلم می خواهد
    قدر این خاطره را دریابیم.

    سهراب سپهری

  4. Top | #4
    کاربر ارشد سايت

    عنوان کاربر
    کاربر ارشد سایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2011
    شماره عضویت
    36
    نوشته ها
    2,893
    تشکر
    0
    تشکر شده 1 بار در 1 ارسال
    میزان امتیاز
    0

    زیباترین قســـم سهراب سپهری

    نه تو می مــانی و نه انــدوه
    ... و نه هیچیـــــک از مردم ایــــن آبادی...
    به حباب نگـــــران لب یک رود قســــم،
    ... و به کوتاهــــی آن لحظه شـــــادی که گذشت،
    غصــــه هم می گــــذرد،
    آنچنــــانی که فقط خاطــــره ای خواهـــد ماند...
    لحظه ها عریاننــــد.
    به تن لحظـــه خود، جامه انــدوه مپوشان هرگــــز
    سهراب سپهری

  5. Top | #5
    مدير انجمن

    عنوان کاربر
    مدیر انجمن
    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    شماره عضویت
    3
    سن
    34
    نوشته ها
    2,259
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 ارسال
    میزان امتیاز
    7

    RE: اشعار سهراب سپهری

    ای همه سیماها

    سهراب سپهری

    ...ای همه هوشیاران،

    بر چه باغی در نگشودیم که عطر فریبی به تالار نهفته‌ی ما نریخت؟

    ای همه کودکی‌ها!

    بر چه سبزه‌ای ندویدیم که شبنم اندوهی بر ما نفشاند؟

    غبارآلوده‌ی راهی از فسانه به خورشیدیم.

    ای همه خستگان

    در کجا شهپر ما از سبک‌بالی پروانه نشان خواهد گرفت؟

    ستاره‌ی زهره از چاه افق برآمد.

    کنار نرده‌ی مهتابی ما کودکی بر پرتگاه وزش‌ها می‌گرید

    در چه دیاری آیا اشک ما در مرز دیگر مهتابی خواهد چکید؟

    ای همه همسایه‌ها

    در خورشیدی دیگر، خورشیدی دیگر.



    برگرفته از كتاب:

    سپهري، سهراب؛ هشت كتاب (مجموعه شعر)؛ چاپ نخست؛ تهران: روزگار 1389.

  6. Top | #6
    کاربر ارشد سايت

    عنوان کاربر
    کاربر ارشد سایت
    تاریخ عضویت
    Nov 2011
    شماره عضویت
    104
    سن
    31
    نوشته ها
    1,304
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 ارسال
    میزان امتیاز
    0

    منم زیبا...

    منم زیبا
    که زیبا بنده ام را دوست میدارم
    تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
    ترا در بیکران دنیای تنهایان
    رهایت من نخواهم کرد
    رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
    تو غیر از من چه میجویی؟
    تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
    تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب میدانم
    تو دعوت کن مرا با خود به اشکی .یا خدایی میهمانم کن
    که من چشمان اشک الوده ات را دوست میدارم
    طلب کن خالق خود را.بجو مارا تو خواهی یافت
    که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
    وصل عاشق و معشوق هم،اهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
    تویی زیباتر از خورشید زیبایم.تویی والاترین مهمان دنیایم.
    که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت
    وقتی تو را من افریدم بر خودم احسنت میگفتم
    مگر ایا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
    هزاران توبه ات را گرچه بشکستی.ببینم من تورا از درگهم راندم؟
    که میترساندت از من؟رها کن ان خدای دور
    آن نامهربان معبود.آن مخلوق خود را
    این منم پروردگار مهربانت.خالقت.اینک صدایم کن مرا.با قطره اشکی
    به پیش اور دو دست خالی خودرا. با زبان بسته ات کاری ندارم
    لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
    غریب این زمین خاکی ام.آیا عزیزم حاجتی داری؟
    بگو جز من کس دیگر نمیفهمد.به نجوایی صدایم کن.بدان اغوش من باز است
    قسم بر عاشقان پاک با ایمان
    قسم بر اسبهای خسته در میدان
    تو را در بهترین اوقات اوردم
    قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من
    قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
    قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
    برای درک اغوشم,شروع کن,یک قدم با تو
    تمام گامهای مانده اش با من
    تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

    ترا در بیکران دنیای تنهایان.رهایت من نخواهم کرد
    سهراب سپهری

  7. Top | #7
    کاربر ويژه

    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    تاریخ عضویت
    Nov 2011
    شماره عضویت
    102
    نوشته ها
    160
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 ارسال
    میزان امتیاز
    0

    RE: آیا از شعر خواندن لذت منی برین؟؟چرا

    [right]زندگی با همه‌ی وسعت خویش[/align]
    [right]محفل ساکت غم خوردن نیست[/align]
    [right]حاصلش تن به جزا دادن و افسوردن نیست[/align]
    [right]زندگی خوردن و خوابیدن نیست[/align]
    [right]زندگی جنبشجاری شدن است[/align]
    [right]
    از تماشاگاهه آغاز حیات تا به جای که خدا میداند
    [/align][right](سهراب سپهری )
    [/b][/align]

  8. Top | #8
    کاربر ويژه

    عنوان کاربر
    کاربر ویژه
    تاریخ عضویت
    Nov 2011
    شماره عضویت
    102
    نوشته ها
    160
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 ارسال
    میزان امتیاز
    0

    RE: آیا از شعر خواندن لذت منی برین؟؟چرا


    خانه دوست کجاست ؟
    [لطفا جهت مشاهده لینک ها ثبت نام کنید.]

    من دلم ميخواهد ...

    خانه اي داشته باشم پر دوست ...
    کنج هر ديوارش ...

    دوستانم بـنشينند آرام ...
    گل بگو گل بشنو ...
    هر کسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد ...
    شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست ...
    شرط آن داشتن يک دل بي رنگ و رياست ...
    بر درش برگ گلي ميکوبم ...

    و به يادش با قلم سبز بهار ...
    مينويسم:اي يار خانه دوستي ما اينجاست ! ...
    تا که ديگر نگويد سهراب : خانه دوست کجاست ؟



  9. Top | #9
    مدير کل فروم

    عنوان کاربر
    مدیر کل
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    41
    سن
    21
    نوشته ها
    27,696
    تشکر
    10
    تشکر شده 2 بار در 2 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    2
    میزان امتیاز
    10

    RE: اشعار سهراب سپهری

    من به سیبی خشنودم

    و به بوییدن یک بوته ی بابونه

    من به یک آیینه یک بستگی پاک قناعت دارم

    من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد

    و نمی خندم اگر فلسفه ای ماه را نصف کند

    من صدای پر بلدرچین را می شناسم

    ماه در خواب بیابان چیست؟

  10. Top | #10
    مدير کل فروم

    عنوان کاربر
    مدیر کل
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    شماره عضویت
    41
    سن
    21
    نوشته ها
    27,696
    تشکر
    10
    تشکر شده 2 بار در 2 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    2
    میزان امتیاز
    10

    RE: اشعار سهراب سپهری

    زندگی رسم خویشاوندی است
    زندگی
    بال و پری دارد با وسعت مرگ
    پرسشی دارد اندازه ی عشق
    زندگی
    چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود
    زندگی
    حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
    زندگی
    سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد
    زندگی
    مجذور آیینه است
    زندگی
    گل به توان ابدیت
    زندگی
    ضرب زمین در ضربان دل ماست
    زندگی
    هندسه ی ساده و یکسان نفسهاست

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •